دکسیر

..:: دکسیر٬ وبلاگی متفاوت ::..



يه لنگ کفش پير و در به داغون
افتــاده بود يه گــوشـه خيـــابون
هيشکی اونو يه لحظه پــاش نمی کرد
هيشکی يه لحظه هم نگاش نمی کرد
ميگفت تنهايی و بی پناهی
يروز به آخـر ميرسه جـــدايی

يه لنگـــه کفــش پاره
بی کس و بی ستاره
افتـــــاده زار و گـريــون
يـه گـوشـــــه خـيابون

شـب بود و شبگـــــردی بـارون و بـاد
رد شدم و چشام به چشماش افتاد
ديــدم که زخمــاش همــه از غـربتــه
مثــله خودم خســـته و بی طاقــــته
ديــدم و گفتـــم کــــه نبـايد نشست
يه کفش تو چـاه هميشه آشناست

يه لنگـــه کفــش پاره
بی کس و بی ستاره
افتـــــاده دربو داغــون
يـه گـوشـــــه خـيابون

رفتم و گفتم که چــرا نشستی
تلف نکن عمرتو دستی دستی
درســـته که از هـــمه تنهــاتـری
اسـيـر اين دردای زجــــــــر آوری
کفشــای غـــيرتـو بايـــد پا کنی
بگــــــــردی و لنگتـو پـيـــدا کنی

يه لنگـــه کفــش پاره
بی کس و بی ستاره
افتـــــاده زار و گـريــون
يـه گـوشـــــه خـيابون

 

۱٧ فروردین ۱۳۸٥ | ۸:٥٧ ‎ب.ظ | ِِDexxir | نظرات () |