دکسیر

..:: دکسیر٬ وبلاگی متفاوت ::..


 

 

 

 

"ارباب جنگ" فیلمنامه ای درباره تجارت و قاچاق بین المللی اسلحه است نوشته اندرو نیکول که خودش هم آن را کارگردانی کرده است. اندرو نیکول نویسنده ، کارگردان و تهیه کننده آمریکایی مدت زمان زیادی نیست که در عرصه سینما حضور پیدا کرده  و البته در این مدت هنوز سبک و سیاق مشخصی برای خود ابداع نکرده است. گاهی فیلمی همچون " سیمونه " را می نویسد و می سازد که در آن به نوعی بسیاری از تحولات و پدیده های هنری و اجتماعی و حتی سیاسی را زاییده پروپاگاندای رسانه ها می داند ، بطوریکه برخی سوپراستارها و شخصیت های مختلف از درون همین پروپاگاندای رسانه ای بیرون می آیند و گاهی هم فیلمنامه ای مانند "ترمینال" را می نویسد که در آن به تحقیر انسان شرقی در مقابل فرهنگ و تمدن غربی می پردازد. البته می توان حداقل یکی از این موقعیت ها را به حساب حرفه فیلمنامه نویسی و فیلمسازی گذارد که بالاخره شغل یک نویسنده ، نوشتن است و باید برای آنچه سفارش می گیرد ، بنویسد. اما می توان آنجا که این نویسنده ، خود براساس فیلمنامه هایش اقدام به فیلمسازی می کند را ملاک معتبرتری برای قضاوت درباره راه و روش و سبک محتوایی و نوشتاری اش محسوب نمود.

اندرو نیکول با نوشتن فیلمنامه و کارگردانی فیلم "گاتاکا" شروع کرد و سپس به ترتیب فیلمنامه های "نمایش ترومن " را برای پیتر ویر ، "سیمونه" را برای خودش ، "ترمینال" را برای استیون اسپیلبرگ نوشته  و بالاخره "ارباب جنگ" را تحریر ، کارگردانی و تهیه کرد. تقریبا در همه این فیلمنامه می توان شخصیت های  قصه را اسیر و درگیر نوعی تقدیر ساخته دست بشری دانست که از بابت جهل و ناآگاهی آدم ها ، گریبان آنها را می گیرد. اگرچه یوری ارلف  کاراکتر اصلی فیلم "ارباب جنگ" در مقابل اظهار خوشحالی اوا فانتین که می گوید تقدیر ما را به رساند ، پاسخ می دهد که من به تقدیر اعتقادی ندارم.

 مردم "نمایش ترومن" علیرغم اینکه   سالها به تماشای زندگی خصوصی و غیر خصوصی ترومن نشسته اند ولی همچنانکه پایان فیلم گویاست ، خود ، گرفتار تماشای دیگران و  فریب رسانه ها گردیده اند. . در "سیمونه" همین آدم ها به یک شخصیت دیجیتالی  دلخوش می کنند و آن را تا حد یک اسطوره بالا می برند و آنقدر در توهمات خود غرق هستند که زوال آن را نمی پذیرند. ویکتور نوورسکی فیلم "ترمینال" نیز به نوعی دیگر اسیر جهل آدم هایی است که هویت ها را با حکومت ها و مرزهای مصنوع انسانها  می سنجند و جدای از آن شخصیتی قائل نیستند.

اما نیکول گویی در "ارباب جنگ" بی پرواتر و گستاخانه تر به نظام فریب حاکم برجهان تاخته به صورتی که هیچ کمپانی  بزرگ آمریکایی حاضر به سرمایه گذاری برای فیلمش نشده و گروهی از استودیوهای کوچک و یا   اروپایی آن را تهیه کرده اند. جالب اینکه حتی جلوه های ویژه تصویری فیلم را یک شرکت فرانسوی انجام داده است.

 "ارباب جنگ" حکایت کمتر گفته شده ای(لااقل در عالم سینما) است ، خصوصا در این روزهایی که ادعاهای مبارزه با تروریسم و شرارت و دفاع از حقوق بشر همه رسانه های غرب را پرکرده و به این بهانه انواع و اقسام جنگ ها و تجاوزات و کشتارها و نقض حقوق بشر صورت می گیرد و مردم دنیا هم مثل همان آدم های فیلم "سیمونه" محو مصنوعات رسانه ها ، گویی هوش و گوش شان را برده اند.

کاراکتر اصلی "ارباب جنگ" ، یک جوان اوکراینی الاصل است به نام یوری ارلف ( با بازی نیکلاس کیج که از تهیه کنندگان فیلم نیز هست) که به خاطر پذیرفته شدن  در  آمریکا ، خانواده اش وانمود کرده اند یهودی هستند و بتدریج آنقدر به این وانمود کردن خو گرفته اند که حتی به قول معروف "کاتولیک تر از پاپ شده اند" ! ولی این باورشان مثل هر تظاهر دیگری سطحی است . در یکی از صحنه های اول  فیلم  که مادر یوری ، پدر او را از رفتن به مراسم مذهبی یهودیان منع می کند و می گوید تو که یهودی نیستی ، پدر پاسخ می دهد دوست دارم یهودی باشم ، چون از کلاهشان خوشم می آید!!

 

آنها یک رستوران را اداره می کنند و یوری هم همراه برادرش ویتلی در همان رستوران کار می کند ولی یک حادثه گانگستری ، او را به قول خودش با یک نیاز مهم دیگر مردم  یعنی جنگ و کشتار آشنا می سازد که شاید از غذا خوردن هم بااهمیت تر باشد. یوری از طریق همان مراسم مذهبی یهودیان به حرفه قاچاق اسلحه وارد می شود و اولین معاملات اسلحه اش با سلاح های اسراییلی و مسلسل های یوزی است . .نریشن فیلم که از ابتدا تا انتهای آن توسط خود یوری گفته می شود ، می گوید : "بیش از 550 میلیون اسلحه گرم در سراسر دنیا در گردش است یعنی یک اسلحه به ازای هر 12 نفر . حالا سوال اینجاست که برای مسلح کردن یازده نفر دیگر چه باید کرد؟!!!"

این را می توان اصل اول مانیفست شغلی یوری برای حرفه اش دانست . آنچه که مانیفست بسیاری از تولیدکنندگان اسلحه در دنیاست . و اصل دیگرش این است که قبل از به راه افتادن و حتی طراحی  هرجنگی  ، با اسلحه های قاچاق آنجا حضور داشته باشند. چرا که به قول سیمون وایز که در فیلم از معامله گران عمده اسلحه در ارتباط با سازمان سیا است : "مشکل عمده قاچاقچیان اسلحه رفتن به جنگ هایی است که شروع شده ، زیرا در آنجا دیگر کمبود مهمات وجود ندارد."!

در واقع از دیدگاه نیکول  این معامله اسلحه است که جنگ ها را بوجود می آورد. آنهم جنگ بین کشورها که بسیار برای تولیدکنندگان سلاح پرسود است. در ابتدای فیلم که یوری قصد ورود به تجارت اسلحه را دارد به برادرش می گوید : برای ما ، گروههای گانگستری سودی ندارند ، این جنگ بین کشورهاست که بیشترین منفعت را برای ما دارد. و در جای دیگر می گوید: اگر عملکرد امثال من نبود ، هدایت یک جنگ آبرومند برای کشورهای معلوم  غیر ممکن بود.

نیکول نقش این تاجران آدم کشی و حامیان آنها را در تغییر و تحولات سیاسی نیز از نظر دور نمی دارد.

شاید از همین روست که سیمون وایز(همان معامله گر عضو سیا) که گویا در جنگ ایران و عراق آتش بیار معرکه بوده ، در مقابل  پرسش یوری جهت مشارکت در معامله اسلحه می گوید: من دوست داشتم هر دو طرف بازنده باشند!

و در جای دیگر می گوید :" دولت ها بیشتر توسط گلوله ها تغییر کرده اند تا آراء مردم."

یوری کارش را از لبنان و بعد از عملیات انتحاری بمب گذاری آغاز می نماید و به معامله سلاح های دست دوم مشغول می شود ، چون گفته می شود که معمولا نیروهای آمریکایی بعد از هر عقب نشینی (از جمله ترک لبنان) ، مقادیر متنابهی سلاح و مهمات از خود برجای می گذارند  تا همچنان آتش جنگ برافروخته بماند.

 اندرو نیکول در حین روایت سیر پیشرفت کاری یوری ، با نمایش مستقیم بازتاب عملی آنچه امثال او و کارفرماهایشان انجام می دهند ، مخاطب را به طور تردید ناپذیری به دیدگاهای خودش رهنمون می کند . فی المثل  در حالی که یوری  همراه برادرش در خرابه های لبنان به دنبال مشتری است ، شاهد صحنه تکان دهنده اعدام نوجوانان و جوانان فلسطینی توسط نیروهای فالانژ و یا اشغالگران اسراییلی هستیم و به شکل عینی نتیجه معامله اسلحه را بلافاصله مشاهده می نماییم و یا در حالی که یوری مشغول عکس گرفتن از اوا در اولین ملاقاتشان است ، نریشنش می گوید: "برخی از موفقیت آمیزترین دوستی ها و آشنایی ها برپایه دروغ و فریب بنا می شوند.این همانجایی است که این روابط در واقع پایان هم می پذیرند."

اینچنین تماشاگر بطور بلاواسطه و بدون پیچیدگی به نظرگاه فیلمساز رهنمون شده و در واقع فرصت تحلیل مستقل از وی گرفته می شود. اگرچه این یک نقطه منفی در آثار سینمای مدرن و روشنفکرانه محسوب می شود ولی برای سینمای ساختار شکن امروز دنیا که عصر پست مدرنیسم را پشت سرگذاشته ، امری عادی به شمار می آید . نیکول تکلیف خودش را در یک سینمای قصه گوی  مخاطب پسند درست تشخیص داده و چندان به نماد و سمبل و فرمالیسم پناه نبرده است . خیلی سرراست قصه اش را بیان کرده و آنچه مورد نظرش بوده را با یک روایت تاثیرگذار در مقابل تماشاگر قرار داده است. او به هیچوجه قصد پیچاندن مخاطبش را ندارد و در دنیایی که دیگر همه سیاستمداران و صاحبان قدرت، بدون تعارف و لفافه جسارت آمیزترین سخنان را علیه دیگران بیان می کنند ، او هم ترجیح می دهد که کاملا شفاف و روشن داستانش را بگوید. او از طرف دیگر نوع روایت سوم شخص و حضور دانای کل را برمی گزیند ، با این تفاوت که تصاویر ترجمان نریشن فیلم نیست ، بلکه آن را کامل کرده و حتی در یک تضاد دیالکتیکی تصویر و صدا به عنوان تز و آنتی تز ، تماشاگر را به سنتز مورد نظرش هدایت می کند . مثلا در حالی که  رستوران و محل کار یوری و خانواده اش را مشاهده می کنیم ، خیلی موجز و سریع هم داستان زندگی و مهاجرت خانواده ارلف به نیویورک را هم می شنویم یا در جریان اولین معاملات سلاح که اسلحه های یوزی اسراییلی هم است  ، یوری همه احساسش از تجارب ناشناخته زندگی را بیان می کند که چگونه در عین هیجان نامعلوم بودن ، هیجان انگیز هستند.

 

یوری با کشورها ی مختلف معامله اسلحه انجام می دهد و به گفته خودش در 9 تا 10 جنگ دهه 80 میلادی سهیم بوده است اما به اسامه بن لادن اسلحه نفروخته ! نه به خاطر مسائل اخلاقی ، بلکه به دلیل اینکه چک هایش همیشه برگشت می خورد!! اما در این میان تحت تعقیب پلیس اینترپل هم قرار می گیرد ولی هربار به آسانی از چنگ آن در می رود. تماس های مستمر او در حین اجرای عملیات با اشخاص نامعلوم ولی با نفوذ ، تماشاگر را می تواند تا حدودی قانع نماید که چگونه به راحتی یک هواپیما مملو از اسلحه و مهمات را به لیبریا می برد یا رییس جمهور لیبریا به در خانه اش مراجعه می کند و یا با کشتی پراز سلاح در دریاها می چرخد و کک کسی هم نمی گزد. اما تیر خلاص را نیکول در فصل پایانی شلیک می کند که بالاخره جک ولنتاین ، مامور سرسخت اینترپل (بابازی اتان هاوک) با تمام مدارک ، یوری را به دام انداخته و در کشاندن او به دادگاه و زندان انفرادی 10 ساله اش تردید ندارد اما یوری با اطمینان می گوید که قول می دهد حتی یک ثانیه هم به زندان نرود. او ادامه می دهد که چند لحظه دیگر فردی یونیفرم پوش ، جک را احضار می کند و می گوید که ارلف را آزاد کند و علیرغم مخالفت های اولیه جک ، بالاخره او آزاد می شود. یوری در اثبات ادعایش می گوید : " بزرگترین تاجر اسلحه در دنیا رییس جمهور ایالات متحده آمریکاست . آمریکا بیشترین معامله سلاح در دنیا را با کشورهای مختلف انجام می دهد ، بطوریکه فقط یک روز معاملات آن برابر با یک سال کاری یوری و امثال او.ست پس به چه علت باید محاکمه شود؟"

این دیالوگ ها تماشاگر علاقمند را به شدت به یاد فیلم "موسیو وردو" چارلی چاپلین و صحنه دادگاه او می اندازد  که در دفاعیاتش مقابل اتهام قتل زنان بیوه ، می گوید دولت هایی مثل آمریکا با جنگ هایشان میلیونها نفر بیگناه را به قتل  می رسانند و یا بی خانمان و آواره می گردانند ، چطور عمل آنها میهن پرستانه و شجاعانه قلمداد می شود و عمل من ، قتل؟!!! همین نوع برخورد با سیاست ها و روابط حاکم بر جامعه آمریکا را در فیلم "قتل ریچارد نیکسن" نیلز مولر هم شاهدیم که کارمندی از جامعه آمریکا نمی خواهد در شغلش دروغ بگوید و دیگران را بفریبد . اما به او می گویند که ریچارد نیکسن بزرگترین دروغگوی تاریخ آمریکا بوده ، چون دوبار ملتش را فروخته است : یک بار قبل از انتخابات اولش که گفت نیروهای آمریکایی را از ویتنام بیرون خواهد آورد ولی پس از انتخاب شدن به قولش وفا نکرد که هیچ ، بلکه دهها هزار نیروی دیگر به آنجا فرستاد و هزاران تن بمب بر سر مردمش فروریخت و بار دوم هم برای دومین انتخاباتش بود که باز همان دروغ اولیه را گفت و باز هم مردم باور کردند!!

نیکول در "ارباب جنگ" غریزه و حس جنگ و کشتار را از خواص دیرین بشر می نمایاند که در هیچ حالتی او را رها نمی سازد ، مثل فصلی که مردم جنگ زده و آواره لیبریا ، هواپیمای نظامی را همچون موریانه می خورند یعنی همه قطعاتش را در عرض 24 ساعت باز کرده و به غارت  برده که دیگر اثری از آن باقی نمی ماند . یوری می گوید در عرض 10 دقیقه هزاران قبضه سلاح و چندین تن مهمات را  با خود بردند! این غریزه در قبایل شورشی همسایه غربی لیبریا که نام خود را "جنگجویان آزادی " گذاشته اند ، بیشتر نمایان است ، آنها که چه با ساطور و چه با اسلحه گرم همدیگر را قلع و قمع می کنند.

یوری در آخر فیلم می گوید :" در این میان خیال تاجران اسلحه از همه راحت تر است ، چون بقیه مشغول جنگ و کشتن یکدیگر هستند !"

در فیلمنامه "ارباب جنگ" عمل این تاجران سلاح را با بازی قایم باشک همسان می بینیم ، یک قایم باشک خونین که حتی وقتی اوا از ان باخبر می شود همه دلبستگی ها و علائق و عشق اش را ترک می کند و از ان زندگی که به قول خودش همه چیزش بر خون بنا شده می گریزد. او می گوید:" من در زندگی همه چیز را از دست دادم ولی نمی خواهم انسانیتم را هم را ببازم."  ؛ قایم باشک یوری را در اغلب لحظه ها و صحنه ها مشاهده می کنیم ؛ وقتی  در مقابله با شناسایی پلیس اینترپل در روی دریا ، به سرعت نام و پرچم کشتی اش را که مملو از سلاح و مهمات است ، عوض می کند و یا بعد از فرود اضطراری در لیبریا ، برای اینکه دم لای تله جک ولنتاین و دار و دسته اش ندهد ، به همه اسلحه هایش در میان مردم آواره و جنگ زده ، چوب حراج می زند. شاید به همین خاطر است که در یکی از سکانس های فیلم هم که بالاخره همسر یوری ، یعنی اوا نتوانسته درمقابل شک و سوءظن خود مقاومت کند و به تعقیب شوهرش پرداخته ، وقتی در مقابل سوال پسر کوچکش درباره علت دنبال کردن اتومبیل پدر جواب می دهد که  می خواهد یک بازی انجام دهد ، پسر می گوید :" بازی  قایم باشک ؟" و او پاسخ می دهد :" بله ، بازی قایم باشک !"

 

اصلا این قایم باشک در ساختار روایتی فیلم کاملا جاری است ، به این معنی که اساسا نوع پیشرفت و فراز و فرودهای قصه در فیلمنامه ، قایم باشکی است ؛ به جز مثالهایی که زده شد و فرم تعقیب و گریز پلیس اینترپل و یوری که در سبک و سیاق همین نوع  بازی به نظر می رسد ، روابط یوری و همسرش(پنهان کاری های مختلف یوری نه فقط درباره حرفه اش بلکه حتی در مواردی مثل اجاره هواپیمای شخصی و اتومبیل رولز رویس و...) ، یا با برادر و خانواده اش و حتی شخصیت های متعددی که بنا بر گذرنامه ها و کیف های متفاوت انتخاب می نماید ، همگی گویی واقعا یک بازی قایم باشک در جریان است.

اندرو نیکول فیلمنامه نویس هم همین بازی را با مخاطبش می کند ؛ مثلا درحالی که اطمینان داده یوری از منابع بانفوذی حمایت می شود ، او را درگیر پلیس اینترپل می کند و سیر داستان را مانند فیلم های پلیسی معمول  تا نقطه اوج دستگیری وی می برد و در نقطه اوج در حالی که دیگر تماشاگر کارش را تمام می داند ، ناگهان آدم یونیفروم پوش و آن داستان تازه یوری را همچون برگ برنده روی میز می کوبد ، اگرچه در طول همان مسیر تا اوج هم بارها با مخاطب آن قایم باشک را انجام می دهد ، چه در بازرسی کشتی کریسکو روی آب ، چه در به تله افتادن یوری و آن هواپیمای نظامی در صحرای لیبریا ، چه در معامله آخر با شورشیان غرب آفربقا ، چه در رفت و آمدهای مکرر برادر یوری به میدان شراکت و حتی در آن کابوس اقامت در آفریقا و به دنبالش   6 ماه کناره گیری از تجارت اسلحه . برداشت یوری از نخستین تجربه فروش اسلحه هم برهمین سیاق است . خودش می گوید:" تو هیجان زده ای اما حقیقتا نمی دانی چه کاری باید انجام دهی ، این جاست  ؟آن جاست و یا آن یکی جا؟!!"

تعبیرش از زندگی هم همینطور است، می گوید: "دو نوع تراژدی در زندگی وجود دارد : یکی اینکه به آنچه می خواهی نرسی و دوم اینکه به آن برسی" !!!

اما در آخر نیکول بازی قایم باشک خود را تمام می کند و جای همه را معلوم می کند ، آنجا که رو ی تصویر این نوشته ها نقش می بندد: " مادامی این تاجران و قاچاقچیان اسلحه می توانند فعالیت کنند که ارتش کشورهای آمریکا ، روسیه ، فرانسه ، انگلیس و چین آنها را تغذیه نمایند . کشورهایی که 5 عضو دائمی شورای امنیت هستند"!!!

 

با تشکر از " سينما آنلاين "

٦ فروردین ۱۳۸٥ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | ِِDexxir | نظرات () |