دکسیر

..:: دکسیر٬ وبلاگی متفاوت ::..


ـ تق تق تق 
+ بفرماييد 
_ آقاي دكتر , توي بالش اين بيمار ترخيصي كه الان داشتيم , اين دفتر چه يادداشت رو پيدا كرديم ... 
+ خيلي ممنون.. لطفآ شماره تلفن منزلش رو از بخش بگيرين ..شايد لازم باشه دوباره بستري بشه .. 
_ چشم .. امري نيست ؟
+ متشكر .. عرضي نيست . 

دكتر سرش را خاراند.. گاهي فكر ميكرد , در اثر سر و كله زدن با بيماران بخش خودش هم ديوانه خواهد شد . 
يك فوت عميق كرد .. و بعد به پشتي صندلي تكيه داد و پاهاش رو ليز داد زير ميز .. دفتر چه رو وا كرد ...

به نام خدا 
۱۴ / ۳/ ۸۰ 
واي چه روز خسته كننده اي بود .. استاد اومد , و شروع كرد به چرت و پرت گفتن .. يعني راستش چرت كه نميگفت .. اما ميدونين .. نوشتنش چرت بود .. برا همين من هم مثل هميشه فقط گوش ميدادم ... استاد هم چون گفته بود هفته ديگه كوييز ميگيره , همه دست به قلم و گوش به فرمانش بودند.. كافي بود بگه سر خط... تا دست بچه ها روي كاغذشان به سمت راست كشيده شود .. حركتي از روي جبري ناخودآگاه .. كه به من كه چنين نميكردم و به سقف زل ميزدم , احساس غرور وصف ناپذيري ميداد.. 

۲۰ / ۳/ ۸۰ 
من با حسن مخالفم ... اون ميگه : تو ديوونه اي .. چرا كه حتي از جزوه بچه هاي كلاس كپي هم نميگيري... هي به من ميگه بالآخره با مشكل مواجه ميشي ها !..من به اين حرفاش تو دلم ميخندم .. كاشكي به قيافه ي علي كه اينقدر قبولش داره , موقعي كه چشمش به دهن اين استاد ها هست يه نيگاهي ميكرد.. 
باز صد رحمت به حسن ... اما اون هم شب امتحان از بچه ها جزوه رو ميگيره و كپي ميزنه ... اون هم مونده تا به من برسه ! 

۲۱ / ۳ / ۸۰ 
غذاي دانشگاه حالم رو به هم ميزنه ... امروز دنبه چمن داشتيم .. هموني كه اگه مامانم درست كنه ميشه قورمه سبزي ! 

۲۴ / ۳/ ۸۰ 
عجب جمله اي : رآليسم به بيلچه ميگه بيلچه ... ناتوراليسم به بيلچه ميگه : كج بيل كهنه ي لعنتي ! 
فردا امتحان ترم مباني كاردرماني عملي دارم .. ۳ واحده .. اگه استادش شعور داشته باشه , حقم ۲۲ هست !

۲۷ / ۳/ ۸۰ 
پوه .. اين هم از اون امتحاني كه اين قدر شولوغش ميكردند... نمره هاش اومده .. به نظر من كه اصلآ استاندارد نبود .. تازگيها به اين فكر افتاده ام كه خيلي زياد تر از اوني حاليمه كه بچه ها تو برگه مينويسن .. اما استادا منو درك نميكنن... ديگه شورشو در آورده اند .. كسي مثل من بايد بشه ۴ و زينب بشه ۱۸ .. 
زينب ؟ .. اون اصلآ ميدونه فيثاغورث كي بوده .؟ پوه ! 
دانشگاه جاي همينا هست ديگه ..
حسن شده ۱۵ 


۲۰ / ۴/ ۸۰ 
اوه ... امروز يكي از بچه هاي كوچه تو دست من غش كرد .. كف كرد و من خيلي ترسيدم .. يه كم دستش رو پيچوندم .. همون جوري كه ۱۰۰ بار تا حالا اون پيچونده ! .. و يهو اين جوري شد .. سريع بردمش بخش روان بيمارستان .. يه مسكني , دارويي .. ضد صرعي كوفتي بهش بدن ... داشت ديرم ميشد .. 
يه خانومي اومده از من ميپرسه شما همراه بيمار هستين .؟
من خواستم يه كم به ريشي كه اين خانوم نداره بخندم .. آخه قيافه ي من تابلو هست كه خودم مشكلي ندارم .. 
برا همين هم بهش گفتم : نه من برا بستري شدن مراجعه كرده ام .. 
او هم خنديد .. خب خدا رو شكر كه بالاخره فهميد چه قدر سوال مسخره اي پرسيده ... 

۲۱ / ۴/ ۸۰ 
اوه.... من كجام . ؟. لعنت به اين احمقا.. از خواب بيدار شده ام و ميبينم يه لباس زرد تنم هست و تو يه تخت منو بسته اند .. 
ديگه شورشو در آورده اند .. من كه با اين دختر اينقدر صميمي نشده بودم.. ديگه شوخي هم حدي داره ! ... 
يهو خنده ام گرفت .. 
جاي آمپولم ميسوخت ... كدوم آمپول ؟ بيهوشي ديگه ! .. خاك تو سرشون .. 
امروز ظهر تصميم گرفتم هر جور شده با روانپزشك بخش يه صحبتي داشته باشم .. بابا من كار دارم .. امتحان دارم .. اين مسخره بازيا چيه .؟ 
و بالاخره پيداش كردم .. قيافه اش منو ياد صحنه اي از يه فيلم گانگستري دهه ۸۰ انداخت و ناخود آگاه خنده ام گرفت ... 
يارو سرش افتاد پايين و تند و تند يه چيزي تو دفترش نوشت ... 
من به آقا گفتم : عزيزم .. من كس ديگه اي رو به عنوان همراه آوردم اين جا .. طرف صرع داشت , كاميار رحمتي رو ميگم .. من رو الكي بستري كرده ايد ... 
روانپزشك لبخندي زد .. ( اه كه چقدر از آدمايي كه چيز قبولوندن بهشون سخته متنفرم ! ) 
بعد از اون لبخند لطيف با يه احتياط و احترامي از من پرسيد : 
_ خب اين جا كجاست ..؟ 
من اونقدر از اين سوالش خنده ام گرفت كه داشتم تا ميشدم .. واقعآ هر كي بتونه بگه اين جا كجاست مرخصه .؟ 
اولش خواستم شيرين بكارم و تا شماره پلاك اين جا رو هم بگم .. بگم كي آوردنم .. با كي صحبت كرده ام .. دانشجوي كاردرماني هستم .. 
بگم كه يه جورايي با هم همكاريم .. بگم كه اين جا بيمارستان فلان هست ... بگم شما چند ساله فارغ التحصيل ميشين ... 
خب فكر كردين بهشون چي گفتم ؟ 
خيلي ساده و برا خنده گفتم : خب معلومه ديگه يه سگ دوني ! 
و بعد كه ديدم داره سرش رو تند تندو در جهت تاييد تكون ميده ., فهميدم كه داره به عقلم شك ميكنه .. خواستم سريع اصلاح بكنم .. براش از فلسفه گفتم .. يه بيت شعر بي نقطه خوندم .. و روي يكي از پاهام نشستم و پا شدم .. بعد هم تند تند گفتم اين جا اومده ام چيكار .. 
در وا شد و يه دانشجو جوانكي اومد تو .. كه با مريض تخت بغلي كلنجار بره .. 
روانپزشك به او گفت : بچه ها رو جمع كن , براتون يه مورد اختلال حواس, حاشيه پردازي , و هذيان خفيف پيدا كردم ... 

۱۶ / ۵/ ۸۰ 
ديگه حساب روزاش هم از دستم در رفته .. ديگه دارم رواني ميشم .... بابا اين جا جاي من نيست .. امروز وقتي يكي از اين خل و چل ها خواست به من نزديك شه , با لگد زدم زير ظرف سوپش... هنوز جاي آمپول مسكنم ميسوزه ... 
از دانشگاه برام يه نامه آورده و توش آرزوي بهبودي سريعم رو كرده اند .. و برا اين كه بهم روحيه بدهند بهم گفته اند كه ۴ تا درس ۲ واحدي و ۲ تا درس ۳ واحدي ام نمره اي عالي ( - ۰- ) دريافت كرده اند .. و اين كه قانون قانونه و خلاصه از اين حرفا .. من هم خنديدم .. 
يه چند نفري تو بخش هستن كه خيلي حواسم رو به خودشون مشغول كرده اند .. به نظرم دارن تمارض ميكنن.. جاي مفت و غذاي مفت .. چند بار هم كه به من مسكن زدند و منو رو تخت بستن , سر و كله شون پيدا شد و حالا چشمك نزن , كي چشمك بزن ... ! پوه مفت خورا.....

۲۶ / ۶ / ۸۰ 
امروز تولدمه... يه نامه داشتم از مامانم ... كه توش برام يه بره كشيده بود كه داره گل سرش رو ميبنده..
نكنه مامانم هم فكر ميكنه من ديوونه شده ام .. 

۲۸ / ۶ / ۸۰ 
امروز اعتصاب غذا كرديم .. قراره حامد رو ترخيص كنن.. ما تازه بهش عادت كرده ايم .. با رييس بخش صحبت كرديم و اون هم يه هفته حكم رو به تعويق انداخت ... 

۱۵ / ۷ / ۸۰ 
ازم نوار مغز گرفتند.. خاك بر سرشون .. ميگن , مشكل قابل مشاهده اي نداري !
آلبر کامو در بيگانه ميگويد : سر انجام به هر محيطی عادت می کنيم ... حتی اگر در کنده ای درخت محبوس باشيم خودمان را به تماشای حرکت ابر ها از لای درز های کنده سر گرم می کنيم 

۶ / ۸ / ۸۰ 
امروز يه روانپزشك اومد و بهم گفت ميخوام ازت تست بگيرم ... واي از اون تست هاي مسخره اي كه من هميشه اونقدر وقت زياد ميارم كه دوباره شروع ميكنم به حل كردن مجدد و نمره هام مياد در سطح يه اسكيزوفرنيا!
از طرفي هم امروز مسابقات نيمه نهايي ليگ تنيس روي ميز رواني هاي خل , با رواني هاي چل بود ... من هم با حامد بازي داشتم .. 
به طرف گفتم : دلم درد ميكنه , سرم درد ميكنه , كونم درد ميكنه , سرم گيج ميره , حالت ضعف دارم ..
تماما اينا رو گفتم كه از تست گرفتن بي خيال بشه .. تندي يه چيزايي نوشت و منو بردند پيش يه پزشك داخلي .. اون هم منو ۲ ساعت تمام تست كرد .. : مشكل جسمي اي مشهود نيست .! .. 
در دفتر روانپزشك ياد داشت شد : اختلال سوماتوفرم , تلقيني , شبه جسمي ! 
حامد صعود كرد .. در حالي كه من با يك بيهوشي ملايم , توي تختم بودم !!

۸ / ۹ / ۸۰ 
بايد به اين پرسنل اين جا يه پولي اضافه تر بدم اين تخت منو تميز كنن... همش تند تند بو گند ميگيره! .. تقصير غداهاشونه !.. معده ام طاقت نمياره ديگه ! 

۱۰ / ۹ / ۸۰ 
امروز منو دستگير كردن , و يكي از خدمه رو هم از بخش به طور موقت اخراج كردن .. منو در حاليكه داشتم بهش پول ميدادم كه يه فكري سر تختم بكنه گرفتند... 
توي دفتر چه ام نوشته اند : تمايل برقراري رابطه جنسي .. .و پرخاشگري .! 


۱۴ / ۹ / ۸۰ 
امروز تولد عليرضا هست .. من براش تيغ ريش تراش گرفته بودم .. و اون در يك اقدام جنون آميز , با تيغ زده بود دستش رو لت و پار كرده بود كه مثلآ بگه خودكشي ميخواد بكنه .. تا يه سال ديگه هم نيگهش دارن .. !!! خيلي عاقل تر از ديوونه هاي معمولي است ..


۱۶ / ۹ / ۸۰ 
امروز روانپزشك متقاعد شد كه يه تست از من بگيره .. من از اين محيط خسته شده ام ! .. طرف اومد و بهم گفت :
با اين ۲۰ تا مكعب , يه قطار درست كن ... 
من هم از اين كه قطار درست كنم حوصله ام سر رفته (‌اصلآ واسه همينه که میخوام از اين جا برم ! )‌ .. برا همين گفتم چشم و شروع كردم به روي هم گذاشتن مكعب ها .. تونستم تا ۱۶ مكعب رو روي هم بذارم .. كه اين احمد خل با يه دمپايي همشون رو انداخت .. من هم رفتم باهاش كتك كاري كنم.. اين برا بار دومه كه شيرين بازي در مياره ..
روانپزشك هم تو دفترش نوشت : تصور فضايي ضعيف , اشتباه در درك عمودي و افقي ! .. و پرخاشگر ! 
خاك تو سرشون .. برج كه سخت تر از قطاره ! 

۲۳ / ۹ / ۸۰ 
بادبان ها را بر افرازيد ... من ايستاده ام .. همچنان پا بر جا .. بيا در آغوشم ... 
استحكام و لطافت را ملاحظه كنيد ! ... 

۲۵ / ۹ / ۸۰ 
داشتم به اين قضيه فكر ميكردم , كه چقدر آدماي اين جا عادي تر از آدم هاي سالم هستند .. حد اقل خودشون ميفهمن دارن چيكار ميكنن.. اين جا كاناداست به خدا.! حياط خلوت آمريكايي ها! 

۲۶ / ۹ / ۸۰ 
من امروز كشف بزرگي به عمل آوردم .. 
جنون آن چيزي نيست كه آدم هاي با بهره هوشي پايينتر به آن دچارند .. 
جنون آن چيزي است كه آدم هاي با بهره هوشي متفاوت از آن بهره ميبرند .. ! 
من بايد ياد بگيرم كه تنها راه در اومدن از اين سگدوني , اينه كه عقل عادي اي از خودم نشون بدم .. اگه ازم قطار ميخوان براشون يه قطار ۶ مكعبه بچينم و خلاص .. تازه اگه خواستم خودم رو بيشتر نشون بدم , بعدش بگم : راستي من برج هم بلدم ها !!!
من بايد ياد بگيرم كه به منظور حرف اين آدما جواب ندم .. بلكه به خود سوالشون جواب بدم .! .. 
من نبايد فكرشون رو بخونم ! .. 

۲۸ / ۹ / ۸۰ 
امروز دارم ساكم رو ميبندم ..... سرم شولوغه ... 

۳۰ / ۹ / ۸۰ 
ترخيصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصص !

با تشکر از پارسا هوش ور

٦ فروردین ۱۳۸٥ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | ِِDexxir | نظرات () |